دوستی تا ...رهگذر

بکش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" براش تا نمیذارم".. نگاهم کرد...

 

نگاهش کردم... باور نمی کرد... میدونستم... اون می خواست حتما"

 

دوستی ما تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید... گفت "بیا

 

برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت

 

"شکلات... هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال

 

من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش...

 

اون هم یه شکلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می کردیم... یعنی

 

که دوستیم... دوست دوست...  

 

من تندی شکلاتم رو باز می کردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند می مکیدم...

 

 می گفت "شکمو! تو دوست شکمویی منی!" ... و شکلاتش رو

 

میذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می

 

گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ... صندوقش

 

پر از شکلات شده بود... هیچکدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده

 

بودم... گفتم "اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن یا کرمها ، اون وقت

 

چیکار می کنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام

 

نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم" ... و من شکلاتامو میذاشتم توی

 

دهنم و می گفتم "نه ، نه، نه! تا نه... دوستی که تا نداره" ...

 

یک سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال... بیست سالش

 

شده... اون بزرگ شده... منم بزرگ شدم... من همه ء شکلاتاموخورد م...

 

 اون همه ء شکلاتاش رو نگه داشته... اون اومده امشب تا خداحافظی

 

کنه... میخواد بره... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می

 

گردم" ... من که میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شکلات به من

 

بده... من که یادم نرفته... یه شکلات گذاشتم کف دستش... گفتم "این برای

 

خوردن" ... یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش... گفتم "این هم آخرین

 

شکلات برای صندوق کوچیکت" ... یادش رفته بود که صندوقی داره برای

 

شکلاتاش... هر دو تا رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره...

 

میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شکلاتامو

 

خوردم... اما اون هیچکدومشونخورده... حالا با یه صندوق پر از شکلات

 

نخورده چیکار می کنه؟

/ 7 نظر / 18 بازدید
عشق بی پایان

به نام خداوند عشق شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم.

عشق بی پایان

دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فر

عشق بی پایان

فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام .... پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه

عشق بی پایان

نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.

عشق بی یان

این پستها رو از پایین بخونید به بالا. فقط دیدم جالبه براتون فرستادم. دوست دارم خیلیا این رو بخونن اگه می شه تو وبلاگتونم بذارید. ممنون

عشق بی یان

خوب نذار منم دیگه متنی ندارم

رهگذر

چو دعای مادرم شد سبب سعادت من همه شب به درگه حق بکنم دعای مادر